به چه کسی فکر می‌کنی؟

به کی مدت‌هاست می‌گویی زنگ بزنم؟
پا شَوم بروم ببینمش، بغلش کنم، ببوسمش، دستش را بگیرم در دستانم، چشم بدوزم به نگاهش…

دلت برای بوی کی، لحن صدای کی تنگ شده؟
طعم چای، مزه قهوه، دست‌پخت کی، گاهی ذهنت را برده به چای و قهوه و غذایی که کسی به هوای تو پخته بوده؟

مادرت، پدرت، خواهر و برادر، دوستی قدیمی، همکاری قدیمی، همسفری قدیمی، عشقی قدیمی، کافه‌چی قدیمی، شاعری، نویسنده‌ای، استادی که دوستش داری، گاهی فکرت را برمی‌دارند و می‌برند؟

هر بار گفتی حالا این آخر هفته زنگ می‌زنم؟ حالا بعد از سفرم بهشان سر می‌زنم؟ حالا وقت هست… حالا می‌بینمش… حالا دوستش می‌دارم… حالا بهش می‌گویم…

خدا می‌گوید از رگ گردن به ما نزدیکتر است. ما اما به مرگ نزدیکیم.

شاید کسی منتظر تلفن ماست…

شاید ما دیگر نتوانیم گوشی را برداریم…
شاید مرده باشیم.

شاید این تلفن که زنگ می‌خورد خبر فقدان کسی را بدهد.

باید تلفن را بردارم به کسانم زنگ بزنم… باید بگویم دوست‌شان داشته‌ام حتا اگر احتمال مرگ در این سرزمین قطعی‌تر از احتمال عشق باشد.
#پوریا_عالمی

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *